هدیه ی مامان و بابا

هدیه گلی

نوروز 94 و 2 سال و 3 ماهگی نفس مامان

                                     فرشته ی مهربونم سال نو مبارک عسل مامان  عزیز دلم امسال دومین سالیه که تو در کنارمون هستی . انقدر خوشحالم و انقدر شاکرم که این نعمته بزرگو نمی دونم چطور وصف کنم . خدا جونم می دونی که لحظه لحظه ای که دارم با این فرشته کوچولو سر میکنم با هیچی عوض نمی کنم . ممنون که منو لایق مادر شدن دونستی امیدوارم که بتونم با تربیتش سرمو بالا نگه دارم و زیر سایه ی ایمه بتونم بزرگش کنم البته با کمک شما خدای مهربونم خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
25 فروردين 1394

وقایع چند ماه اخیر

سلام زندگی مامان  یه هفته بعد از تولدت ما اسباب کشی داشتیم . خلاصه بگم  یکی از دلایل بزرگ نیومدن تو وبلاک این موضوع بود . خیلی برام سخت بود ولی خدا خیلی کمک کرد . تو هم خیلی اذیت نکردی . فک کنم یکم اذیت شدی ولی تموم شد دیگه نفسم . تقریبا 10 روزی طول کشید تا زندگی به روال عادیش برگشت . در کل سه روز تو رو گذاشتم اینور اونور تا هم ااذیت نشی و هم اذیت نکنی .  دردت بجونم خیلی تو فکرت بودم ولی چاره ی دیگه ای هم نداشتم . یه روز پیش خاله وحیده بودی و با ثنا بازی کردی دستش درد نکنه . یه روز پیش زندایی حمیده بودی با امیری بازی کردی تلاش های مکرر زندایی برای خوابوندن هدیه و امیررضا  یه روز هم پیش عزیز ...
25 فروردين 1394

تولد 2 سالگی هدیه گلی

سلااااااااااااام زندگی مامانننننننننننننننننننن سلاممممممممممممممممشیرین زبونمممممممممم سلاااااااااااااااااااااااام عسلممممممممممممممم ماشلا بهت انقدر شیرین شدی که نمی دونم از کجا بنویسم  ببخشید این بار خیلی دیر اومدم . ایشالا بتونم همه چیز و بنویسم  یه چند تا خبر دارم که یواش یواش همه رو می نویسم نفس مامان  اول از همه تولد فرشته کوچولوم  جون خیلی عقبم مجبورم مختصر و مفید بنویسم  این از فرشته ی کوچولوی من روز تولدش   این هم از وسایل پذیرایی البته کامل تو عکس نیومدن   دختر گلم در حال بریدن کیک  اینم از اتیش بازی کادوی مامان و بابا   ...
25 فروردين 1394

اندر احوالات هدیه گلی

دختر گلم الان 16 مرواریدشو درآورده و منتظر بقیشون هستیم . جونم برات بگه که دامنه ی  کلماتت بیشتر شدن و می تونی چند کلمه رو بگی البته جملات دو کلمه ای می گی ولی هنوز خیلی از کلماتتو نمی تونی بگی فکر کنم اگه حرف بزنی من تنهایی بخورمت عسلم . تا جایی که یادمه بعضی از کلماتتو می نویسم . هدیه اسم این عروسکو گذاشته ن ن نن   و این هم از ن ن نن واقعی نوه ی عمه شهناز ن ن ن                 نسترن هامانا                  هواپیما عدله ن  &nbs...
25 مهر 1393

20 و 21 ماهگی دختر گلم

سلااااااااااااااااااااااااام نفس مامان سلااااااااااااااااااااااااااااام زندگی مامان سلاااااااااااااااااااااااام هستی مامان الان تو شدی همه ی وجود مامان . انقدر به هم وابسته شدیم که حتی یه لحظه نمی تونیم دوری همو تحمل کنیم . انقدر جوجه ی من بهم وابسته شده که هیچ کس غیر از خودم نمی تونه بهش غذا بده . غیر  از خودم هیچ کس نمی تونه بخوابونش و حین بازی کردن هم باید همیشه در کنارت باشم . از یه جهاتی کار من خیلی سخت میشه عمر مامان ولی ....... علت تاخیر ایندفه هم یکی این بود که عکس زیاد نداشتم و دیگه اینکه فرصت نمی کنم چون وقتی خوابی خیاطی می کنم برا همین جونی برام نمی مونه که بشینم وبلاگتو آپ کنم به همین خاطر شرمنده ی شما و خیلی ...
20 مهر 1393

19 ماهگی نفس مامان

سالم عسلللللللللللللللللللللللللم نفسسسسسسسسم عمرممممممممممممممم زندگیییییییییم 19 ماهگیت باز هم با تاخیر مبارک . ایشاله بتونم بیام حتی با تاخیر تفلدتو  تبریک بگم زندگیم . تو این مدت که نیومدم اتفاقتی افتاد که سعی میکنم برات بنویسم . تقریبا 10 روز بعد از واکسن 18 ماهگیت تب کردی و تقریبا 4 روز تب داشتی و قطع نمیشد . با دارو کم میشد ولی قطع نمیشد تا بعد از چند روز تب .................
22 مرداد 1393

و اما شیطنتای دخمل نازم تو 18 ماهگی

ماشاله بهت انقدر بلا و فضول شدی و گاهی اوقات کلافه میشم چکار باید بکنم البته اینم بگم چون روزه هستم کلافه میشم ولی حالت معمولی جون میدم برا این شیطنتات خیلی راحت از مبل بالا میری و رو لبه ی مبل میایستی و می چسبی به دیوار  . یعنی واقعا صحنه ی وحشتناکیه . حیف که اون لحظات دسترسی به دوربین ندارم ولی قول میدم یه بار عکسی بگیرم . و این هم یک صحنه از کارهای خانم گلم که تو طول شبانه روز هزار بار این کارو میکنه و من هر بار این شکل میشم                                    ...
17 تير 1393

و اما واکسن 18 ماهگی نازنین

سلام همه ی وجود مامان عشقم . نفسم .روحم . عمرم روز ی که می خواستم ببرمت برا واکسن از چند روز قبلش خیلی استرس داشتم آخه میگفتن این واکسن خیلی سخته جدای از درد نمی تونید درست راه برید و شل راه می رید و من اصلا نمی تونستم این صحنه رو تصور کنم . خلاصه اون روز با کلی دعا و صلوات راهی بهداشت شدیم (من و بابایی و هدیه گلی ) خواستی کیفتو با خودت بیاری منم یه کتاب داستان رو که دوست داشتی گذاشتم تو کیفت که اونجا سرگرمت کنم خلاصه نوبتت شد بمیرم برات داشتم کتابو برات می خوندم اون یواش اولی رو زد تو دستت و تو سریع با گفتن آخ دستتو کشیدی عقب ولی اون دیگه زده بودش و تو شروع کردی به گریه . دومی رو اومد بزنه تو پات کلی بی تابی کردی ولی با تمام بی رحمی زد ....
17 تير 1393

مروارید 11 و 12 دخمل نازم تو 18 ماهگی

عزیز مامان سلام . نمی دونم از کجا باید شروع کنم و چی بگم خیلی دیر اومدم و همه چیز تو ذهنم هست که نمی دونم کدوم جملرو اول از همه بگم ایشاله بتونم تا جایی که می تونم خاطرات دختر نازم  و در حد توانم بازگو کنم. اول از همه 18 ماهگیت مبارک نفسم ایشاله بتونم بیام هر چند دیر ولی تبریکم و بهت بگم عسل مامان. سعی خودمو می کنم که به ترتیب برم جلو  توی این ماه دو تا دندون درآوردی یه نیش و یه آسیاب خیلی متوجه درآمدنشون نشدم چون خوب بودی ناله های تو خوابو داشتی ولی غذا تو می خوردی ولی الان دوباره رفتی تو اعتصاب                        &n...
16 تير 1393

شیرین کاری های عروسکم تو 17 ماهگی

عزیز مامان 17 همین ماهگردت مبارک . ایشاله که 100 مین ماهگردتو بیام تبریک بگم نازگلم . نمونه ای از غذا خوردن دخملی با اعمال شاقه . یعنی دیگه از مجبوری نشوندمت رو میز تا به به بخوری یه روز خاله افسانه بهت چشمک زد تو هم یاد گرفتی حالا بهت میگیم چشمک بزن اینطور میکنی با چشمات نفسم نمونه ای از نماز خوندم قشنگ دخترم   و ابن هم از استقلال دخترم داره با بابا جونش حرف میزنه بعد از حمام  فرار می کردی که لباس نکنم تنت اتو کردت دخترکم بابا جون برای خرید رفته بود تهران و ما  این چند روز رفته بودیم خونه ی آقا جون . خیلی دختر خوبی بود البته جدا از اینکه گاهی بی تاب می شدی که اون...
5 خرداد 1393